یارم ز برم رفت ولی خوب نکرد
22 خرداد · · یارم ز برم رفت ولی خوب نکرد
آن صبری که من کردم، ایوب نکرد
و آن گریه که من کردم از دست فراق
در گم شدن یوسف، یعقوب نکرد
عکس: کلیسای انجیلی مشهد که شبانه تخریب شد!
22 خرداد · · یارم ز برم رفت ولی خوب نکرد
آن صبری که من کردم، ایوب نکرد
و آن گریه که من کردم از دست فراق
در گم شدن یوسف، یعقوب نکرد
عکس: کلیسای انجیلی مشهد که شبانه تخریب شد!
6 خرداد · · با اینکه توی تصوراتم تولد ۳۱ سالگیم یه چیز خاصتر و خاطرهانگیز باید میبود اما هیچ اتفاق خاصی برام نیفتاد. تنها هدیهای که تونستم به خودم بدم آف ۳ روزه و استراحت مطلق بود؛ هر چند گهگاه همکارها و مشتریهای وقتنشناس زنگ میزدن و آرامشم رو بهم میزدن اما بنظرم بازم بهتر از هیچی بود. البته قرار بود که برم توی یه کلبه ساحلی کنار دریا چند روزی در تنهایی و عزلت زندگی کنم که بخاطر زمزمههای حم/له و جـ*ـگ از رفتن پشیمون شدم و توی مسیر خودم رو یه ماساژ مهمون کردم.
از میون ۹۳ پیام تبریکی که دریافت کردم ۷۸ تاش (۸۴٪) مربوط به اشخاص حقیقی مشتمل بر دوست و همکار بوده که بعضیهاشون طی روزهای متوالی تبریک گفتن. بنظرم در نوع خودش رکورد قابل ملاحظهای هست. البته باید ذکر بشه که فقط ۷ نفر (۷٪) تبریکها مربوط به قبل از سالروز تولدم بوده که اونها برام خاطرهانگیزتر و به یادموندنیتر بودن. اولیش که دقیقا یک هفته زودتر از تولدم بود و اولین کادوی تولد سورپرایزی تمام عمرم بودن. دومیش هم از طرف بانک بود که یک مختصر وجه نقدی به حسابم واریز کردن. مابقیشون هم از طریق پیام و تماس از راههای دور و نزدیک بود :)
یکی از جالبترین تبریکها هم از طرف یکی از همکاران ستادی بود ۷:۲۴ صبح تماس گرفت و تبریک گفت. شبش فهمیدم که خودش و یکی دیگه از همکارا هم سالروز تولدشون با سالروز تولد من یکی بوده.
بیشترین کادوی تولدمم مربوط به یکی از دوستان مجازی بود که یه مبلغی که فکر میکردم از سرمم زیاده رو به حسابم زد :) از یه مردادی توقع این حجم محبت نداشتم د:
کمترینش هم که جزو آخرینها بود مبلغ ۳۱ ریال بود که دیروز ظهر از طرف همکاران انفورماتیک به حسابم واریز شد :)) [البته که دندون اسب پیشکشی رو نمیشمرم و میگم خدا بده برکت]
اینها بخش از آمارهای اقتصادی تولد بنده بود که تقدیم حضور شد و جز برای ثبت در حافظه معیوب بنده هیچ ارزش تاریخی ندارد :)
یه درس مهمم که برای واپسین روزهای ۳۰ سالگیم بود این بود که: هیچوقت صد خودم رو برای کسی که پشیزی برای من ارزش قائل نیست نذارم. شاید کمی غرور و خودم رو گرفتن و عبوث بودن بیشتر کمک کنه که دیگه به هر کسی این اجازه رو ندم که شخصیتم رو زیر سوال نبره.
خلاصه که امیدوارم توی سال جدید صلح و آرامش و سلامتی نصیب زندگی هممون بشه. خصوصا اون دوستایی که به هر نحوی پنجه رنجه کردن و یه پیام تبریک ساده برام فرستادن.
3 اردیبهشت · · ۱. بالاخره بعد از یک ماه و نیم قحطی و خشکسالی حقوق گرفتیم؛ هیچ وقت فکر نمیکردیم فروردین قراره اینقدر کِش بیاد. دیگه کم کم داشتیم شکافته میشدیم :)
۲. یه پیرمرد بیسواد اومد بانک و کارت بانک ملیش گذاشت روی باجهمون و گفت: اشتباهی ۱۰ میلیون ریختم توی حساب شما. رفتم بانک ملی گفتن باید برم شکایت کنم. من بلد نیستم شکایت کنم نمیتونید پولم بهم برگردونید؟
پروفایل مشتری که پول به حسابش ریخته بود نگاه کردم دیدم زده شغل: پزشک. گفتم: انشاءالله که آدم حسابی هست و پولت بهت برمیگردونه ولی تو هم باید حواست جمع کنی.
به مشتری که زنگ زدم دفعه اول جواب نداد. دفعه دوم یه پسر بچه جواب داد و گفت: مادرم خونه نیست ظهر برمیگرده.
بهش گفتم: من از طرف بانک تماس میگیرم و یه واریزی اشتباهی داشته. اگه مقدور هست به حسابش برگردونید.
پسرش هم گفت که برگشت بهش میگم. مشخص شد شغل مادرش هم پزشک نبود و کارمند اسناد پزشکی بود. ولی خب بازم احتمال برگردوندن پول رو بالا برد.
حدود یک ساعت بعد که توی باجههای دیگه مشغول سند زدن بودن و هی تلفن زنگ میخورد و کسی به فریادش نمیرسید دستم دراز کردم و گفتم: بله بفرمایید؟ مشخص شد که همسر اون خانمی که واریزی اشتباه انجام دادن قراره از حساب خودش پول رو برگردونه به حساب پیرمرد. شماره کارت بهش دادم و بنده خدا محبت کرد پول رو برگردوند. بعدش هم تماس گرفتم و کلی ازش تشکر کردم که توی این شرایط با وجود متضرر شدن و تقبل هزینه کارمزد پول به حساب این آقا برگردونده. گفتم شرایط خوب نیست وگرنه خوشحال میشدیم برای تفریح و عوض کردن حال و هوا میزبانتون باشیم.
۳. بعد از کلی کلنجار رفتن تو بانکهای مختلف بالاخره یه کارت اعتباری گرفتم که بلکه بتونم تلفن همراهم عوض کنم. چی شد؟ دو سه روز سایت دیجی کالای لعنتی قطع شد و بعدش هم آپشن خرید با این کارت ها رو برداشتن. منم کلی اینور اونور گشتم و تهش بیخیالش شدم.
دیشب تصمیم گرفتم برم از یکی از فروشگاههای حضوری اینجا یه چیزی بخرم که بعدش بتونم با فروشش به تلفن مد نظر برسم. چه اتفاقی افتاد؟
اول از همه که فروشنده از دیدنمون کلی مشعوف شد و تحویلمون گرفت. اومد چای بریزه فلاسک خالی بود :) اومد آب جوش بذاره اصلا آب نبود :)) خواست شاگردش بفرسته یه چیزی بگیره که گفتم بیخیال خر ما از کرهگی دم نداشته الکی زحمتش نده D: بعد از انعقاد قرارداد هر چی کارت کشیدیم رمزش غلط بود. امروز رفتم بانک و رمز کارت عوض کردم. از قضا شاگرد اون فروشگاه رو توی بانک دیدم. گفتم: رمز کارت **** ه.
نیم ساعت بعد پسرک برگشت بانک خودمون و گفت: موجودی صفره.
واقعا با شنیدن این خبر خزان شدم :'( به کارمند بانک مربوطه زنگ زدم که مرخصی بود و گفت شنبه چک میکنم. امیدوارم همهچی درست بشه.
۴. امروز که رسیدم بانک متوجه شدم بجز من و یه تحویلدار و معاون شعبه بقیه پیچوندن و نیومدن سر کار. تنهایی کلی چک پاس کردم. بعدش تصمیم گرفتم برم بانکی که توی مورد ۳ بهش اشاره کردم. چون مشتری دو سه تا مشتری داشتن یه گوشه نشستم تا مشتریاشون برن و من بگم برام رمز کارت عوض کنن. یکیشون که داشتن تلفن صحبت میکرد وقتی تلفنش تموم شد تا منُ دید گفت به به آقای ... ، بیا داخل اونور نمون. القصه منم رفتم توی عمق خاک دشمن :) ولی چشمتون روز بد نبینه. حسابی ازم کار کشیدن. یکی از مشتریای مشترکمون اونجا بود و خانمه میخواست پول جابجا کنه و شماره کارت مقصد داشت. براش شماره شبا پیدا کردم که پولش رو کامل و سریع بزنه به حساب. بعدش عوض تشکر خانمی فرمودن: اینا تو بانکشون اصلا کار آدم راه نمیندازن.
گفتم: دستتم درد نکنه. الان عمه من بود برات شماره شبای بانک مهر درآورد؟
دوباره یخورده که گذشت گفتن: من همراه بانک میخوام. نسخه آیفونم دارن.
گفتم: قطعا دارن. خیلیم همراه بانکشون نایسه.
فرمودن: پس برام نصبش کن.
من: باع :-{
القصه بعد از نصب همراه بانک سرکار خانم دیدن کارتشون یکم قدیمی و زشته گفتن کارتشونم عوض کنم که فرآیند نوسازی کارت هم با موفقیت انجام شد و بالاخره موفق شدیم به بیرون از شعبه هدایتش کنیم.
* نابودی سرویس بیان و پش بندش ملی شدن اینترنت دل و دماغ نوشتن ازمون گرفته. همچنان دوست دارم برم توی کانال تلگرامم غرام بزنم اما افسوس که وصل شدن به این آسونیا نیست. اگر وصل بشیم هم کسی نیست که گوش شنوایی برای شنیدن فریادهامون داشته باشه. از این رو فعلا توی بله یه اکانت موقت زدم (mrteller@) که بلکه بتونم یه چیزایی بنویسم. هر چند بازم دل و دماغ نوشتن ندارم. اینایی که نوشتمم بزور تونستم از ته و توی حافظم بکشم بیرون. بس که هیچی ننوشتم اتفاقات داره از یادم میره.
30 فروردین · · امروز یه کلیپ از حمله هوایی به حوالی بیمارستان خاتم الانبیا دیدم. یه صحنهش خیلی متاثرم کرد. یه پرستار بخش نوزادان با شروع حمله هوایی دو تا نوزاد برمیداره و بعدش بخش رو ترک میکنه. صادقانه میگم اگر من بودم شاید همچین کاری نمیکردم.
کاش همه این بلاتکلیفیها و حس و حال بد تموم بشه، دیگه تاب و توان تحملشون ندارم.

18 فروردین · · سکانس ۱:
امروز یک نفر بیوقفه تلفن میزد و درخواست فعالسازی رمز پویا داشت. بهش گفتم از طیق تلفنش یک بار رمز پویا رو فعال و غیرفعال بکنه تا خطایی که توی همراه بانک میگیره برطرف بشه. بنده خدا بعد از نیم ساعت دوباره تماس گرفت و گفت من اصلا آنتن تلفن همراه ندارم و برام پیامک نمیاد. نمیشه یجوری غیرحضوری برام رمز پویا فعال کنی؟
گفتم: مگه کجا هستی عمو جان؟
- جزیره ... ؛ سکوی نفتی ...
+ اونجا که باید آنتن تلفن همراه ایران فعال باشه.
- دکل تلفن رو زدن. هیچی نداریم. فقط یه تلفن ثابت مونده. بی زحمت یکاری برام بکن. یه نفر ازم طلب داره باید براش پول جابجا کنم.
+ باشه شماره شبا بفرست من جابجا میکنم.
یخورده که باهاش صحبت کردم فهمیدم همکار عموم هست. با هم رفتن جزیره. بعد از یک ماه و نیم مقاومت بالاجبار فرستادنشون که برن سمت جزیره و سکوی نفتی. توی اسفند ماه وقتی کشتی که رفته بود پرسنل تعویض شیفت رو ببره زدن و غرق کردن، دیگه هیچ کس سراغشون نرفته بود. اینا باید میرفتن جایگزین شیفت قبلی میشدن که خیلی بیشتر از سهمیهشون جای بقیه ایستاده بودن. بهش گفتم: به حمید سلام برسون.
گفت: کدوم حمید؟
گفتم: مگه تو فامیل منُ بلد نیستی؟ حمید ... عمومه. با هم نیستین مگه؟
بنده خدا کلی تعجب کرد و گفت حتما سلام میرسونم. یخورده که رفتم پایینتر تا اطلاعات حسابش رو درست کنم، متوجه شدم آدرس خونشون هم دقیقا بغل خونه مادربزرگم هست. دوباره بهش گفتم: ای بابا، همسایه قدیمی مادربزرگ ما هم که هستی ناصر خان :)
سکانس ۲:
نیم ساعت بعد یکی دیگه از همکارهای عموم اومد. بهش گفتم: تو ناصر رو میشناسی؟ گفت:آره الان با حمید تو جزیرهن.
گفتم: براش پول جابجا کردم. هر چی زنگ میزنم در دسترس نیست.
گفتش: خطاشون رو زدن. تلفن ثابتشون رو بگیر ...
بعد از چند بار تلاش و بی جواب موندن گفت احتمالا مخابراتمون هم تخلیه کردن. کسی جز خودشون اونجا نیست!
سکانس ۳:
یک ساعت بعد یکی از دوستام که توی یکی از شهرهای حاشیه خلیج فارس پرستاره و اومده مرخصی زنگ زد برم در بانک اقساط معوقش رو پرداخت کنم. وقتی توی ماشینش نشستم و گوشیش رو گرفتم، دیدم با خانمش خوشحال و خندان از ضربات وارد شده دارن میگن و میخندن. لابلای حرفاش در مورد نقاط خطرناکی که ممکنه بزنن، گفت: عموی من ناصر هم توی فلانجا کار میکنه.
بهش گفتم: دهنت سرویس همین الان داشتم کار اون بنده خدا رو انجام میدادم. الان تو آرزوی مرگ اون بنده خدا رو هم داری؟!...
هیچی نگفتن ... بحث عوض کردن.
15 فروردین · · خلاصه:
سیسو یه کلمه فنلاندی غیر قابل ترجمه به معنای شجاعتی ترسناک و اراده غیرقابل تصور که با از بین رفتن امید پدیدار میشه. این فیلم داستان مردی هست که بعد از اتمام جنگ و از دست دادن خانوادهش به محل زندگیش برگشته تا قطعات چوبی خونهش رو به یه محل امن دیگه منتقل کنه. غافل از اینکه قاتلین زن و بچهش به دنبالش هستن و میخوان انتقام خون سربازای روسی که کشته شدن ازش بگیرن. با وجود اینکه به ظاهر یک سری صحنههای خشن و خونین جنگی داره ولی بنظرم جالب و دیدنی میاد. من نسخه زبان اصلیش (۱:۲۹:۱۳) رو داشتم و تماشا کردم، اما نسخه دوبله فارسیش (۱:۲۸:۲۸) هم توی روبیکا موجود هست که بنظر زیاد کم و کسری نداره و میتونید از اونجا تماشاش کنید.
